![]() |
قاصدک |
![]() |
|
از داد و ستد
|
|
در روزگارانی مردی زندگی می کرد که انباری پر از سوزن داشت. روزی مادر عیسی نزد او رفت و گفت: -ای دوست! لباس پسرم پاره است و من باید پیش از آنکه او به معبد برود لباسش را بدوزم.آیا سوزنی به من میدهی؟ مرد هیچ سوزنی به او نداد اما کلامی حکیمانه درباره داد و ستد به او آموخت تا آنرا نزد پسرش ببرد پیش از آنکه به معبد برود.
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:53 توسط قاصدک |
|
|
مترسک
|
روزي به مترسكي گفتم: تو بايد از ايستادن در اين مزرعه خاموش خسته شده باشي!و او گفت: در ترساندن لذتي عميق و به ياد ماندني است كه هرگز از آن خسته نمي شوم. پس از كمي تامل گفتم: شايد: اما من لذت آن را نفهميده ام. او گفت: فقط كساني آنرا ميفهمند كه با حصير و كلاه پر شده باشند. در حاليكه نميدانستم مرا تحقير ميكند يا مي ستايد او را ترك كردم. از زماني كه مترسك حقيقتي فيلسوفانه را بيان كرد يكسال گذشت و هنگامي كه دوباره از كنارش عبور مي كردم دو كلاغ را ديدم كه زير كلاهش لانه مي ساختند.
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:45 توسط قاصدک |
|
|
صبوحی میگه:
|
|
« آنان که براي اندکي آسايش موقت از قسمتي از آزادي مسلمشان چشم پوشي مي کنند نه سزاوار امنيت هستند و نه لايق آزادي. »
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:16 توسط قاصدک |
|
|
دو مرد عالم
|
![]() در روزگارانی,در شهر باستانی ((افکار)),دو مرد عالم و دانشمند زندگی می کردند که هر یک,دانش دیگری را
تحقیر می کرد و منفور می شمرد.یکی از آندو خدا را انکار می کرد و دیگری به او ایمان داشت.
روزی آن دو دانشمند,یکدیگر را در بازار دیدند.در میان پیروان خود در مورد وجود و عدم وجود خدا به گفتگو و جدال
پرداختند.پس از ساعتها مجادله از هم جدا شدند.
همان شب,مردی که منکر خدا بود به معبدرفت,زانو زدوبه تضرع وزاری از خدا خواست تا عصیان گذشته اورا ببخشد.
و همان ساعت مرد دیگر که به خدا ایمان داشت کتاب های مقدس خویش را به آتش کشید زیرا کافر شده بود.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 15:37 توسط قاصدک |
|
|
صورت ها
|
|
من صورتی را دیده ام به هزار چهره, و نیز صورتی به یک روی که گویی در قالبی ریخته اند.من صورتی رخشان دیده ام که زشتی درونش پیداست,و صورتی درخشنده را که برای دیدن زیبایی آن باید پا به فراتر می رفتم.
من صورت پیری را دیده ام پر چین و چروک از هیچ,و نیز صورت صافی را که همه چیز در آن حک شده بود.
من صورت ها را می شناسم, زیرا تار و پودی را که چشمانم می بافد به خوبی می بینم و واقعیت پشت آنها را می فهمم.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:17 توسط قاصدک |
|
|
روباه
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:0 توسط قاصدک |
|
|
قاصدک! پيغام من دريافت
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:48 توسط قاصدک |
|
|
صدا مي آمد...
|
|
صدا :
مي آمد. شنيده ام در دور دست کوه سنگيني است که خورشيد هر روز پشت آن لخت مي شود و مي خوابد.کوه عاشق خورشيد است، فلسفه ء وجودش تماشاي معشوق است وقتي که برهنه در بستر کوه آرميده است. کوه نگهبان خواب خورشيد است. کوه نمي گذارد هيچ صدايي از آن بگذرد، مبادا خورشيد بدخواب شود. صبر کن. صدايي که در دل شب گم شد باز مي گردد. آگاه باش، پژواک را دنبال نکن، به عقب بر مي گردد. بشنو و بدان که روزي صدايي با همين آهنگ به سوي مخالف آمده است و رفته است و برگشته است و تو هنور همين جايي. پژواک، خاطره است، بگذار بگذرد. زيبايي پژواک، نشانه ايست از اصالت صدا. پژواک را بشنو و در جهت مخالفش گام بردار تا به کوه برسي. شايد زير صخره ها نشاني از صدا بيابي که در انتظار روزي است که از کوه بگذرد و خورشيد را بيدار کند. شايد بتواني تا خود قله بروي و فرياد بزني و خورشيد را بيدار کني تا باز گردد. راستي، اگر به قله رسيدي، به خورشيد نگاه نکن. برهنه است؛ کوه هم دل دارد؛ بگذار بداند اگر خورشيد را ندارد، لااقل تنها کسي است که خاطره اي از بدن برهنه ء خورشيد دارد. با کوه مهربان باش، عاشق است، قصد آزار ندارد، فقط خورشيد را دوست دارد. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 2:18 توسط قاصدک |
|
|
صبوحی ميگه:
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:42 توسط قاصدک |
|
|
مَن و مَن
|
|
درون مَني که همه مي شناسند، من ِ ديگري هست که کسي نمي شناسد؛
( نه، تو هم او را نمي شناسي.) درون مَني که تو را دوست دارد، - همان مني که تمام تلاشش را مي کند تا تو او را ببخشي - من ِ خسته اي است که بي حوصله و بد خلق است و با نيشهايش مرا مي آزارد. مي داني، بايد به من کمک کني آرامش کنيم، آخر او برعکسِ من از خرابيِ خانه ء کاغذي ِ عشقمان نمي هراسد. (راستي، تو نمي هراسي؟) مي دانم، من گناهکارم. من تو را همانگونه که هستي دوست دارم. درون تويي که همه مي شناسند،
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:17 توسط قاصدک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| logo |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
موشموشک رسول خلوتگاه عشق |
|
RSS
|
|
Choose Level: |